|
|
|
|
|
سلام بلاخره بعد از چند نه چندین وقت نوشتم همش بدو اینور بدو اونور داشتم.خدا سر همتون بیاره(عروسی و گیگیلی).خلاصه که خیلی خسته ام هم من هم مستر.خلاصه که اینجوریا..جونم براتون بگه که ۱۲ روز دیگه بیشتر به عروسی نمونده..الان که دارم ازدواج می کنم و حس می کنم که دیگه صبحها با نوازش پدرم بیدار نمی شم و مامانم بدو بدو برام لقمه درست نمی کنه پریسا برام روسریمو اتو نمی کنه و امیر هی غر نمی زنه که زودتر برو نمی زاری بخوابیم..دیگه وقتی برگشتم خونه بعد از ظهر شیطونی نمی کنم که مامان و بابام و پریسا و امیر غش کنن از خنده دیگه موقع شام دور اون میز بیضی قهوه ای کسی جز منو مستر نیست..نه مامان نه بابا نه پریسا نه امیر..دیگه باهم نمی شینیم تا سریالهای بی محتوای کانالهای تلویزیون رو مسخره کنیم.موقع خواب دیگه مامانم پتومو پشتم نمی کوبه(پتو رو دورم می پیچید طوری که از هیچ جا باد سرد بهم نرسه) و اون لپهای قرمز نرمشو دیگه هر شب بوس نمی کنم...بابام دیگه شبها نمی گه بسته مادرو دختر بگیرید بخوابید.پریسا دیگه شبها نمییاد یه ساعت تو تخت من بخوابه که بعد با غر غرای من بر سر جاش..خیلی بغض دارم.دلم براشون خیلی تنگ می شه من حتی یکروزم یادم نمی اد از مامان اینا دور باشم..می دونم که بازم می تونم بهشون سر بزنم بازم کنارشون باشم ولی از اینکه توشون نیستم غصه می خورم...دلم تنگه |
||