تبليغاتX
قطعه گمشده
گمشده‌اش رو پيدا كرده

سلام
من اومدم...واي جاتون خالي فكر كنم به هيچ كس اندازه خودم خوش نگذشت.
تصورشو بكنيد كه يه عروس شيطون چه شكليه..اصلاً نمي‌دونستم جايگاه عروس و داماد كجاست كه براي چند ثانيه بشينم
خيلي شيطوني كردم.خيلي خيلي.براي همين بهم خوش گذشت..مستر دست منو گرفته و من با اون كفشهاي پاشنه بلند مرتباً بالا پايين مي‌پريدم.هي مي‌گفت بچه يدقه وايسا من مي‌گفتم نمي‌تونم اصلاً خسته نشدم اصلا كسل نبودم..خودم مهموني خودمو شلوغ كرده بودم نمي‌دونم راست يا دروغ ولي مثل اينكه همه مي گفتن بهشون خيلي خوش گذشته...مهم تر از همه به خودم. دلم مي خواد يه بار ديگه عروسي بگيريم
وقتي شب اومدم خونه يه فس حسابي گريه كردم دلم مامانمو مي‌خواست .ننر بازي در نمي‌ارم هنوزم دلم براي مامان بابام تنگ مي‌شه هر روز مي‌رم ديدنشون
راستي يه سوتي عروس خانوم بعد از سرو شام تو پله ها خوردن زمين و زانوشون به اندازه يك كفگير كبود شد
خلاصه بعد از يه هفته عسل(ماه عسل) منم اومدم
زندگي مشترك رو هنوز نفهميدم حتما براتون تعريفش مي‌كنم.

+ نوشته شده در  85/02/25ساعت 14:39  توسط ميسيز پيس  | 

يه حس منگي دارم
انگار نه چيزي مي‌فهمم نه چيزي يادم مي‌مونه
يه چيزي بين زمين و هوا همش مي خوام يه گوشه بشينم ولي زود از نشستن خسته مي‌شم.امروز يه روز ديگه اي برام
امروز ديگه من اون دختر بچه شيطون كوچولو نيستم.ديگه منم جزيي از بزرگترها مي‌شم.يه حس تحول كم نيست بزرگه
همش 4 روز ديگه بيشتر به عروسيم نمونده
برام دعا كنيد كه منم مثل مامانم مهربون دوست داشتني باشم
منم مثل بابام فداكارباشم
خيلي حس يه جورييي دارم
برام خيلي دعا كنيد دوست داشتم همه دنيا بيان عروسيمو باهم شادي كنيم.مي‌ترسم اين استرس تمام پوستمو خراب كنه
نمي‌تونم حرف بزنم نمي‌تونم بنويسم.كاملاً همه چيز تو اين نوشتههام انگار دارن منو مضطرب مي‌كنن.شادم ولي با يه دلهره
نمي‌دونم براي چيه
دعا كنيد.امروز مثل هميشه نيستم.حتماً به محض اينكه از هاني مون برگشتم دوباره مي نويسم..نمي‌دونم چيم شده
پنجشنبه برام دعا كنيد كه همه چيز خوب باشه
از همينجا همتون دعوت مي‌كنم به صرف شيريني شام قر

+ نوشته شده در  85/02/10ساعت 10:47  توسط ميسيز پيس  | 

سلام

بلاخره بعد از چند نه چندین وقت نوشتم

همش بدو اینور بدو اونور داشتم.خدا سر همتون بیاره(عروسی و گیگیلی).خلاصه که خیلی خسته ام هم من هم مستر.خلاصه که اینجوریا..جونم براتون بگه که ۱۲ روز دیگه بیشتر به عروسی نمونده..الان که دارم ازدواج می کنم و حس می کنم که دیگه صبحها با نوازش پدرم بیدار نمی شم و مامانم بدو بدو برام لقمه درست نمی کنه پریسا برام روسریمو اتو نمی کنه و امیر هی غر نمی زنه که زودتر برو نمی زاری بخوابیم..دیگه وقتی برگشتم خونه بعد از ظهر شیطونی نمی کنم که مامان و بابام و پریسا و امیر غش کنن از خنده دیگه موقع شام دور اون میز بیضی قهوه ای کسی جز منو مستر نیست..نه مامان نه بابا نه پریسا نه امیر..دیگه باهم نمی شینیم تا سریالهای بی محتوای کانالهای تلویزیون رو مسخره کنیم.موقع خواب دیگه مامانم پتومو پشتم نمی کوبه(پتو رو دورم می پیچید طوری که از هیچ جا باد سرد بهم نرسه) و اون لپهای قرمز نرمشو دیگه هر شب بوس نمی کنم...بابام دیگه شبها  نمی گه بسته مادرو دختر بگیرید بخوابید.پریسا دیگه شبها نمییاد یه ساعت تو تخت من بخوابه که بعد با غر غرای من بر سر جاش..خیلی بغض دارم.دلم براشون خیلی تنگ می شه من حتی یکروزم یادم نمی اد از مامان اینا دور باشم..می دونم که بازم می تونم بهشون سر بزنم بازم کنارشون باشم ولی از اینکه توشون نیستم غصه می خورم...دلم تنگه

+ نوشته شده در  85/02/02ساعت 10:55  توسط ميسيز پيس  |