سلام..
سلام به همه اون دوستای
که این چند وقت با میل و اس ام اس جویای حالم بودن ..
امروز داشتم وبلاگ های دوستای قدیممو می خوندم....تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم..
بله دوباره شروع شد . از آخرین پستم براتون بگم که گفتم تصمیم به رفتن داریم.نمی دونم خدا برامون چی خواست ولی بعد از یه عالمه بالا و پایین کردنمون نشد که بریم...
۱ سال گذشت و کلی حرف برای گفتن دارم ولی نمی دونم از چی و کجا بگم.اگه از حال و هوای مستر بخواین اونم خوبه... و سلام می رسونه
شروع می کنم از همین امروز امیدوارم
دوباره وبلاگم مثل قدیما شه.
+ نوشته شده در
86/07/26ساعت 11:16  توسط ميسيز پيس
|
می خوام بریم.قصدمون رفتنه..ولی برامون دعا کنید که اونجور که می خوایم بشه
+ نوشته شده در
85/07/05ساعت 16:3  توسط ميسيز پيس
|
+ نوشته شده در
85/06/11ساعت 10:0  توسط ميسيز پيس
|
سلام سلام
با اين دوست بدقول چيكار ميكنيد؟؟

خيلي بي معرفتم منو ببخشيد. دارم احساس بدي ميكنم.احساس روزمرگي داره كم كم اذيتم ميكنه
امروز عجيب ياد كتاب خرسهاي پاندا افتادم كه اميدوارم همتون حداقل يه بار خونده باشينش..
دارم ميرم كتابشو امروز با مستر بخرم.قول ميدم متن كاملش رو بزودي بذارم اينجا كه حتما بخونيدش.يك نمايشنامه فوقالعاده است
خوب قول ميدم بزودي برگردم.

+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 16:10  توسط ميسيز پيس
|
سلام
خيلي تاخير داشتم قبول دارم
مرسي از همتون
اين چند وقت كارم اين بود پاشو بيا سر كار بدو برو خونه يه شام درست كن استراحت كن تا مستر بياد(البته به مستر ميگفتم استراحت ولي...همش كار)
مستر ميومد باهم شام رو بقول بابا جونم ميزديم تو رگ خسته و كوفته ميخوابم تا صبح
اي واي كه چقدر سخته.زندگی راحته اگه سختی هاش بذاره..هنوز تو سر بالایی گیر نکردیم.هنوز سختیش نشونم داده نشده.
ديشب براي اولين بار برنج رو سوزوندم اونم نه خيلي فقط يك كم ته گرفت
آدم تا وقتي چيزي رو از دست نده قدرشو نميدونه ..من دلم براي تنبلي تنگ شده.خيلي محيط كارم برام خسته كننده شده شايد تصميم بگيرم كه عوضش كنم
جونم براتون بگه كه همش ياد اون 1هفته قبل از عروسي رو ميكنم چقدر بهم خوش گذشت..
يادم مياد روز قبل از مراسم شنیدم كه فردا هوا بارونيه چقدر غصه خوردم.ولي روز مراسم به محض اينكه پامو از آرايشگاه گذاشتم بيرون مستر گفت تا همين اْلان داشت بارون ميومد. يادمه بعلت تزئين خاص ماشين عروس توسط خودم ما خيلي خيلي مورد استقبال مردم قرار ميگرفتيم خيلي عكس العملها برام جالب بود شب عروسي هم يادمه بارون نم نمي گرفته بود.خيلي قشنگ بود.
بگذريم....راستی کسی دارویی برای تقویت حافظه می شناسه یکم زیادی فراموشکار شدم.
+ نوشته شده در
85/03/30ساعت 15:28  توسط ميسيز پيس
|
+ نوشته شده در
85/02/25ساعت 14:39  توسط ميسيز پيس
|
+ نوشته شده در
85/02/10ساعت 10:47  توسط ميسيز پيس
|
سلام
بلاخره بعد از چند نه چندین وقت نوشتم
همش بدو اینور بدو اونور داشتم.خدا سر همتون بیاره(عروسی و گیگیلی).خلاصه که خیلی خسته ام هم من هم مستر.خلاصه که اینجوریا..جونم براتون بگه که ۱۲ روز دیگه بیشتر به عروسی نمونده..الان که دارم ازدواج می کنم و حس می کنم که دیگه صبحها با نوازش پدرم بیدار نمی شم و مامانم بدو بدو برام لقمه درست نمی کنه پریسا برام روسریمو اتو نمی کنه و امیر هی غر نمی زنه که زودتر برو نمی زاری بخوابیم..دیگه وقتی برگشتم خونه بعد از ظهر شیطونی نمی کنم که مامان و بابام و پریسا و امیر غش کنن از خنده دیگه موقع شام دور اون میز بیضی قهوه ای کسی جز منو مستر نیست..نه مامان نه بابا نه پریسا نه امیر..دیگه باهم نمی شینیم تا سریالهای بی محتوای کانالهای تلویزیون رو مسخره کنیم.موقع خواب دیگه مامانم پتومو پشتم نمی کوبه(پتو رو دورم می پیچید طوری که از هیچ جا باد سرد بهم نرسه) و اون لپهای قرمز نرمشو دیگه هر شب بوس نمی کنم...بابام دیگه شبها نمی گه بسته مادرو دختر بگیرید بخوابید.پریسا دیگه شبها نمییاد یه ساعت تو تخت من بخوابه که بعد با غر غرای من بر سر جاش..خیلی بغض دارم.دلم براشون خیلی تنگ می شه من حتی یکروزم یادم نمی اد از مامان اینا دور باشم..می دونم که بازم می تونم بهشون سر بزنم بازم کنارشون باشم ولی از اینکه توشون نیستم غصه می خورم...دلم تنگه
+ نوشته شده در
85/02/02ساعت 10:55  توسط ميسيز پيس
|
سلام
عيد همگي مبارك
خيلي دير اومدم ببخشيد گرفتارم
از كجا شروع كنم
آها از چهارشنبه سوري..
منو مستر دوتا مهموني دعوت شديم كه هيچكدومشو نرفتيم مستر اومد خونه ما و از توي حياط سيگارت پرت مي كرديم تو خيابون و مردمو ميترسونديم

بعدشم كه عيد شد و و فرداي عيد هم با مستر و خانواده رفتيم شمال خيلي خيلي خوش گذشت جاي همتون خالي.نميدونم اون دوستايي كه شمال بودن مثل من حس كردن كه شمال ديگه بوي شمال رو نمي داد يا نه؟!
براي مامانم اونجا تولد گرفتيم روز چهارم هم برگشتيم دو روز عيد ديدني و بعدشم كه رفتم سر كار
چقدر بده وقتي همه تعطيل هستند آدم بره سر كار.سرماي خيلي خيلي بدي هم خوردم
خلاصه اينجوريا.
براي همه دوستاي خوبم سال خيلي خيلي خوب و شاد و سراسر موفقيتي رو در كنار عزيزاشون آرزو ميكنم.

تعطيلات به همتون خوش بگذره
+ نوشته شده در
85/01/08ساعت 11:21  توسط ميسيز پيس
|
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود
و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟
فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.
آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!
+ نوشته شده در
84/12/08ساعت 15:19  توسط ميسيز پيس
|
سلام
واي خدا چقدر دوئيديم
پنجشنبه هفته اي كه گذشت رفتم لباسمو سفارش دادم.آينه شعمدون و قرآن خريدم
ديگه داشتم مي مردم از خستگي..اما چشمتون روز بد نبينه آخه خانوادة خودم هم مشغول اسباب كشي هستند اشكم در اومده اين چند وقت انقدر كار كردم
ولي خوش ميگذره جاتون خالي
امروز به مامانم گفتم مامان چرا انقدر امسال محرم زود گذشت..باور كنيد كه هيچي از محرم هنوز نفهميدم
فكر كنم با اين تداخل دهه فجر و محرم هيچكس هيچي نفهميد.يه ساختمون تو ميدون ونك هست كه يه طرف در وروديش پرچم سياه زده و يه طرف ديگه ريسه آويزون كرده و پلاكارت دهه فجر مبارك زده
اينم يه جورشه..نه سيخ بسوزه نه كباب
+ نوشته شده در
84/11/17ساعت 15:19  توسط ميسيز پيس
|
سلام
منو مستر بلاخره خونمون رو انتخاب كرديم. ديشب خونمون رو گرفتيم
خيلي خوشگله..خيلي دوستش داريم.یه خونه خوشگل که کلی نور آفتاب صبح ها هلپی میفته توش و شبها حس می کنی کلی به ماه نزدیکی..دستتو که دراز کنی ماه تو دستته. ميدونين اميدوارم شما هم يه روز اين اتفاقا براتون بيفته (عروسي و گيگيلي)ولي دنبال خونه گشتن و پيدا كردن اون خونه مناسب و دوستداشتني سخته..
ولي خلاصه خيلي خوشحالم.يكي از مشكلات شيرين حل شد البته اسم اينا مشكل نيست اسمش مراحله
حالا ديگه بايد بدويم دنبال برنامههاي عروسي..اونا رو هم برامون دعا كنيد تا زود همه چيزش بقول خودموني رله بشه
مرسي از اينهمه محبت
+ نوشته شده در
84/11/03ساعت 10:30  توسط ميسيز پيس
|
+ نوشته شده در
84/10/26ساعت 15:31  توسط ميسيز پيس
|
+ نوشته شده در
84/10/07ساعت 9:34  توسط ميسيز پيس
|
+ نوشته شده در
84/09/30ساعت 9:40  توسط ميسيز پيس
|