تبليغاتX
قطعه گمشده
گمشده‌اش رو پيدا كرده
سلام..

سلام به همه اون دوستای که این چند وقت با میل و اس ام اس جویای حالم بودن ..

امروز داشتم وبلاگ های دوستای قدیممو می خوندم....تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم..

بله دوباره شروع شد . از آخرین پستم براتون بگم که گفتم تصمیم به رفتن داریم.نمی دونم خدا برامون چی خواست ولی بعد از یه عالمه بالا و پایین کردنمون نشد که بریم...

۱ سال گذشت و کلی حرف برای گفتن دارم ولی نمی دونم از چی و کجا بگم.اگه از حال و هوای مستر بخواین اونم خوبه... و سلام می رسونه

شروع می کنم از همین امروز امیدوارم دوباره وبلاگم مثل قدیما شه.

+ نوشته شده در  86/07/26ساعت 11:16  توسط ميسيز پيس  | 

می خوام بریم.قصدمون رفتنه..ولی برامون دعا کنید که اونجور که می خوایم بشه
+ نوشته شده در  85/07/05ساعت 16:3  توسط ميسيز پيس  | 

سلام

امروز تولدمهخوشحالم

یه حس جدید دارم. ولی حس نمی کنم بزرگ شدم.ساعت ۴:۲۰ به دنیا اومدم. خوشحالم.اولین سالیه که تولدمو توی خونه خودم می گیرم

۲۴ خداحافظ من رفتم تو ۲۵ البته هنوز نرفتم آخرین ساعتهای ۲۴ رو دارم سپری می کنم.فکرشو بکن.چقدر روز تولد آدم خوبهحس خوبی دارم دوست دارم امروز خیلی بهم خوش بگذره.هنوز هدیه امو از مستر نگرفتم.سورپرایزه.

.تولد همه شهریوری ها مبارک.خوشحالم

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 10:0  توسط ميسيز پيس  | 

سلام سلام
با اين دوست بدقول چيكار مي‌كنيد؟؟
خيلي بي معرفتم منو ببخشيد. دارم احساس بدي مي‌كنم.احساس روزمرگي داره كم كم اذيتم مي‌كنه
امروز عجيب ياد كتاب خرسهاي پاندا افتادم كه اميدوارم همتون حداقل يه بار خونده باشينش..
دارم مي‌رم كتابشو امروز با مستر بخرم.قول مي‌دم متن كاملش رو  بزودي بذارم اينجا كه حتما بخونيدش.يك نمايشنامه فوقالعاده است
خوب قول مي‌دم بزودي برگردم.
+ نوشته شده در  85/05/03ساعت 16:10  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
خيلي تاخير داشتم قبول دارم
مرسي از همتون
اين چند وقت كارم اين بود پاشو بيا سر كار بدو برو خونه يه شام درست كن استراحت كن تا مستر بياد(البته به مستر مي‌گفتم استراحت ولي...همش كار)
مستر ميومد باهم شام رو بقول بابا جونم ميزديم تو رگ خسته و كوفته مي‌خوابم تا صبح
اي واي كه چقدر سخته.زندگی راحته اگه سختی هاش بذاره..هنوز تو سر بالایی گیر نکردیم.هنوز سختیش نشونم داده نشده.
ديشب براي اولين بار برنج رو سوزوندم اونم نه خيلي فقط يك كم ته گرفت
آدم تا وقتي چيزي رو از دست نده قدرشو نمي‌دونه ..من دلم براي تنبلي تنگ شده.خيلي محيط كارم برام خسته كننده شده شايد تصميم بگيرم كه عوضش كنم
جونم براتون بگه كه همش ياد اون 1هفته قبل از عروسي رو مي‌كنم چقدر بهم خوش گذشت..
يادم مي‌اد روز قبل از مراسم شنیدم كه فردا هوا بارونيه چقدر غصه خوردم.ولي روز مراسم به محض اينكه پامو از آرايشگاه گذاشتم بيرون مستر گفت تا همين اْلان داشت بارون مي‌ومد. يادمه بعلت تزئين خاص ماشين عروس توسط خودم ما خيلي خيلي مورد استقبال مردم قرار مي‌گرفتيم خيلي عكس العملها برام جالب بود شب عروسي هم يادمه بارون نم نمي گرفته بود.خيلي قشنگ بود.
بگذريم....راستی کسی دارویی برای تقویت حافظه می شناسه یکم زیادی فراموشکار شدم.

+ نوشته شده در  85/03/30ساعت 15:28  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
من اومدم...واي جاتون خالي فكر كنم به هيچ كس اندازه خودم خوش نگذشت.
تصورشو بكنيد كه يه عروس شيطون چه شكليه..اصلاً نمي‌دونستم جايگاه عروس و داماد كجاست كه براي چند ثانيه بشينم
خيلي شيطوني كردم.خيلي خيلي.براي همين بهم خوش گذشت..مستر دست منو گرفته و من با اون كفشهاي پاشنه بلند مرتباً بالا پايين مي‌پريدم.هي مي‌گفت بچه يدقه وايسا من مي‌گفتم نمي‌تونم اصلاً خسته نشدم اصلا كسل نبودم..خودم مهموني خودمو شلوغ كرده بودم نمي‌دونم راست يا دروغ ولي مثل اينكه همه مي گفتن بهشون خيلي خوش گذشته...مهم تر از همه به خودم. دلم مي خواد يه بار ديگه عروسي بگيريم
وقتي شب اومدم خونه يه فس حسابي گريه كردم دلم مامانمو مي‌خواست .ننر بازي در نمي‌ارم هنوزم دلم براي مامان بابام تنگ مي‌شه هر روز مي‌رم ديدنشون
راستي يه سوتي عروس خانوم بعد از سرو شام تو پله ها خوردن زمين و زانوشون به اندازه يك كفگير كبود شد
خلاصه بعد از يه هفته عسل(ماه عسل) منم اومدم
زندگي مشترك رو هنوز نفهميدم حتما براتون تعريفش مي‌كنم.

+ نوشته شده در  85/02/25ساعت 14:39  توسط ميسيز پيس  | 

يه حس منگي دارم
انگار نه چيزي مي‌فهمم نه چيزي يادم مي‌مونه
يه چيزي بين زمين و هوا همش مي خوام يه گوشه بشينم ولي زود از نشستن خسته مي‌شم.امروز يه روز ديگه اي برام
امروز ديگه من اون دختر بچه شيطون كوچولو نيستم.ديگه منم جزيي از بزرگترها مي‌شم.يه حس تحول كم نيست بزرگه
همش 4 روز ديگه بيشتر به عروسيم نمونده
برام دعا كنيد كه منم مثل مامانم مهربون دوست داشتني باشم
منم مثل بابام فداكارباشم
خيلي حس يه جورييي دارم
برام خيلي دعا كنيد دوست داشتم همه دنيا بيان عروسيمو باهم شادي كنيم.مي‌ترسم اين استرس تمام پوستمو خراب كنه
نمي‌تونم حرف بزنم نمي‌تونم بنويسم.كاملاً همه چيز تو اين نوشتههام انگار دارن منو مضطرب مي‌كنن.شادم ولي با يه دلهره
نمي‌دونم براي چيه
دعا كنيد.امروز مثل هميشه نيستم.حتماً به محض اينكه از هاني مون برگشتم دوباره مي نويسم..نمي‌دونم چيم شده
پنجشنبه برام دعا كنيد كه همه چيز خوب باشه
از همينجا همتون دعوت مي‌كنم به صرف شيريني شام قر

+ نوشته شده در  85/02/10ساعت 10:47  توسط ميسيز پيس  | 

سلام

بلاخره بعد از چند نه چندین وقت نوشتم

همش بدو اینور بدو اونور داشتم.خدا سر همتون بیاره(عروسی و گیگیلی).خلاصه که خیلی خسته ام هم من هم مستر.خلاصه که اینجوریا..جونم براتون بگه که ۱۲ روز دیگه بیشتر به عروسی نمونده..الان که دارم ازدواج می کنم و حس می کنم که دیگه صبحها با نوازش پدرم بیدار نمی شم و مامانم بدو بدو برام لقمه درست نمی کنه پریسا برام روسریمو اتو نمی کنه و امیر هی غر نمی زنه که زودتر برو نمی زاری بخوابیم..دیگه وقتی برگشتم خونه بعد از ظهر شیطونی نمی کنم که مامان و بابام و پریسا و امیر غش کنن از خنده دیگه موقع شام دور اون میز بیضی قهوه ای کسی جز منو مستر نیست..نه مامان نه بابا نه پریسا نه امیر..دیگه باهم نمی شینیم تا سریالهای بی محتوای کانالهای تلویزیون رو مسخره کنیم.موقع خواب دیگه مامانم پتومو پشتم نمی کوبه(پتو رو دورم می پیچید طوری که از هیچ جا باد سرد بهم نرسه) و اون لپهای قرمز نرمشو دیگه هر شب بوس نمی کنم...بابام دیگه شبها  نمی گه بسته مادرو دختر بگیرید بخوابید.پریسا دیگه شبها نمییاد یه ساعت تو تخت من بخوابه که بعد با غر غرای من بر سر جاش..خیلی بغض دارم.دلم براشون خیلی تنگ می شه من حتی یکروزم یادم نمی اد از مامان اینا دور باشم..می دونم که بازم می تونم بهشون سر بزنم بازم کنارشون باشم ولی از اینکه توشون نیستم غصه می خورم...دلم تنگه

+ نوشته شده در  85/02/02ساعت 10:55  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
عيد همگي مبارك
خيلي دير اومدم ببخشيد گرفتارم
از كجا شروع كنم
آها از چهارشنبه سوري..
منو مستر دوتا مهموني دعوت شديم كه هيچكدومشو نرفتيم مستر اومد خونه ما و از توي حياط سيگارت پرت مي كرديم تو خيابون و مردمو مي‌ترسونديم
بعدشم كه عيد شد و و فرداي عيد هم با مستر و خانواده رفتيم شمال خيلي خيلي خوش گذشت جاي همتون خالي.نميدونم اون دوستايي كه شمال بودن مثل من حس كردن كه شمال ديگه بوي شمال رو نمي داد يا نه؟!
براي مامانم اونجا تولد گرفتيم روز چهارم هم برگشتيم دو روز عيد ديدني و بعدشم كه رفتم سر كار
چقدر بده وقتي همه تعطيل هستند آدم بره سر كار.سرماي خيلي خيلي بدي هم خوردم
خلاصه اينجوريا.
براي همه دوستاي خوبم سال خيلي خيلي خوب و شاد و سراسر موفقيتي رو در كنار عزيزاشون آرزو مي‌كنم.
تعطيلات به همتون خوش بگذره
+ نوشته شده در  85/01/08ساعت 11:21  توسط ميسيز پيس  | 

مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود
و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟
فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.
آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 15:19  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
واي خدا چقدر دوئيديم
پنجشنبه هفته اي كه گذشت رفتم لباسمو سفارش دادم.آينه شعمدون و قرآن خريدم
ديگه داشتم مي مردم از خستگي..اما چشمتون روز بد نبينه آخه خانوادة خودم هم مشغول اسباب كشي هستند اشكم در اومده اين چند وقت انقدر كار كردم
ولي خوش مي‌گذره جاتون خالي
امروز به مامانم گفتم مامان چرا انقدر امسال محرم زود گذشت..باور كنيد كه هيچي از محرم هنوز نفهميدم
فكر كنم با اين تداخل دهه فجر و محرم هيچكس هيچي نفهميد.يه ساختمون تو ميدون ونك هست كه يه طرف در وروديش پرچم سياه زده و يه طرف ديگه ريسه آويزون كرده و پلاكارت دهه فجر مبارك زده
اينم يه جورشه..نه سيخ بسوزه نه كباب
+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 15:19  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
منو مستر بلاخره خونمون رو انتخاب كرديم. ديشب خونمون رو گرفتيم
خيلي خوشگله..خيلي دوستش داريم.یه خونه خوشگل که کلی نور آفتاب صبح ها هلپی میفته توش و شبها حس می کنی کلی به ماه نزدیکی..دستتو که دراز کنی ماه تو دستته. مي‌دونين اميدوارم شما هم يه روز اين اتفاقا براتون بيفته  (عروسي و گيگيلي)ولي دنبال خونه گشتن و پيدا كردن اون خونه مناسب و دوستداشتني سخته..
ولي خلاصه خيلي خوشحالم.يكي از مشكلات شيرين حل شد البته اسم اينا مشكل نيست اسمش مراحله
حالا ديگه بايد بدويم دنبال برنامه‌هاي عروسي..اونا رو هم برامون دعا كنيد تا زود همه چيزش بقول خودموني رله بشه
مرسي از اينهمه محبت

+ نوشته شده در  84/11/03ساعت 10:30  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
امروز دوشنبه است
عجب روزي .راستي دقت كرده بودين چقدر زمين يخ زده بود .البته اين اصلاً نيازي به دقت نداشت چون حتماً يه بار روش سر خوردين
يادم مياد بچه تر.. كه بودم يه بار برف اومده بود منو خواهرم رفته بوديم تو پارک دم خونه برف بازي كنيم انقدر تو برف خوابوندمش كه كم كم داشت گريش درميومد اومدم از دستش در برم يه دفه ديدم پاهام رو هوا ست حالا من اونهمه برف و ول كرده بودم با پشت رو آسفالت اومدم رو زمين
خدا به روز هيچ كدومتون نياره ولي دردش يه طرف اونهمه آدم بزرگ و كوچيك كه بعضاً داشتم جلوشون عفه ميومدم داشتن بهم مي خنديدن
يادمه وقتي بازم بچه تر بودم خالم با شوهر خالم تازه نامزد كرده بودن برف اومده بود طفلكي‌ها اومدن برن بيرون كه كلي باهم تنهايي كيف كنن..بعد منم با يك لبخند شيطوني رفتم پيششون و با كلي بدجنسي و مظلوم بازي گفتم خاله جون ميشه منم بيام؟؟؟؟!!!!
بگذريم كه شوهر خالم اون شب هرچي گوله برف به من ميزد وسطش تخته سنگ بود ولي كلي كيف كردم  با اين حركتم - مي‌ارزيد
شايد نفرين اون روز شوهر خالمه كه من و مستر هنوز فرصت برف بازي رو پيدا نكرديم
ولي مي‌دونم اگه يه روز بخوام با مستر برم حتماً دختر خاله شيطونم (حماسه) همرامون مياد..به نيابت از طرف بابا مامانش
بافتني ام تموم شد حتماً در اولين فرصت يه عكس ازش مي‌ندازم و ميذارم اينجا-براي اولين بار بد نبود
اين چند وقت خيلي گرفتارم براي همين اين پست يكم دير شد.ممنون
روزاي سردی داريم مراقب خودتون باشيد

+ نوشته شده در  84/10/26ساعت 15:31  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
اين هفته داره تموم مي‌شه
بازم يه هفته ديگه گذشت و گذشته‌ها فراموش شد
ولي اين هفته خيلي هفته عالي اي بود .يكشنبه منو مستر زير بارون خيس خيس شده بوديم
من بي‌اختيار مي‌خنديدم.ودستم و دور دستاش حلقه كرده بودم زير بارون بدو بدو راه مي رفتيم
خيلي خوش گذشت
خيلي خيلي
وقتي رسيديم خونه هر دو خيس خيس از سر تا پامون آب مي‌چكيد
مامان و بابا بهمون مي‌خنديدند يه خنده ناز فكر كنم ياد چند سال پيش خودشون افتادند
زود رفتم سر ظرف غذاي مامان و يه لقمه گنده براي مستر درست كردم تا يه كم دلش گرم شه
فرداش و مرخصي گرفتم و يكم به كاراي خودم رسيدم
راستي از دوشنبه شب شروع كردم به بافتن.خيلي بافتني رو دوست دارم ولي غير از كاراي مدرسه كه بهمون مي‌دادند هيچ وقت حوصله بافتن رو نداشتم ولي الان مي بينم كه چقدر كار آرامش بخشيه
راستي دو تا برنامه شاهكار و اين هفته تموم كردم مي‌تونم بگم كه مايكروسافت آدرس منو گم كرده وگرنه تا حالا منو دزديده بود-به خودم مغرور نيستم ولي مطمئنم
فرا و پس فردا يه عالمه كار دارم كه بايد انجام بدم اميدوارم وقت كم نيارم
مراقب خودتون باشید

+ نوشته شده در  84/10/07ساعت 9:34  توسط ميسيز پيس  | 

سلام
بلاخره تونستم از وبلاگ قبليم با هر خاطره‌اي بود دل بكنم
آره روزه‌ها ماها و سالها بلاخره گذشتم ازش
دلم براش تنگ مي‌شه ولي بلاخره آدم بايد هميشه به روز باشه.ورود خودم و شما رو به این وبلاگ تبریک می گم
امشب يلداست
آخ جون كلي بخور بخور و كيف
متاسفانه امشب مثل هر سال خونه مادربزرگم نيستيم
هر سال شب يلدا اونجا بوديم.مادربزرگم گفت فردا شب يلدا مي گيريم.منم گفتم آخه هيچ شبي كه يلدا نمي‌شه و طبق يك نظر كاملاَ بدجنسانه همه رو انداختم به كار و شب يلدا رو خونه ما گرفتيم ولي از اونجا كه بعضي از بچه ها با نامردي معلماشون فردا امتحان دارند و نمي‌تونند بيان فردا هم خونه مادربزرگم يلدا گرفتيم
آخ جون چه بخور بخوريه امشب-امشب که گذشت فردا رو بگو-
اميدوارم همتون جوجه‌هاتونو جمع كرده باشين و مشغول شمردنش باشين
من كه يه جوجه بيشتر ندارم.خدا رو شكر نه غصه كم و زياد شدنشون رو مي‌خورم نه وقت زيادي مصرف مي‌كنم همه جونمو ميذارم براي همون يه جوجم
اميدوارم امشب بهتون خيلي خيلي خوش بگذره

شب یلداتون مبارک

+ نوشته شده در  84/09/30ساعت 9:40  توسط ميسيز پيس  |